تبليغاتX
دلنوشته های دو دختر شیطون


دلنوشته های دو دختر شیطون

 وقتي از يه نفر ضربه ميخوري درست مثله اينه كه با ماشين بهت زده و درب و داغونت كرده ولي وقتي مي بخشيش درست مثله اينه كه بهش فرصت دادي دنده عقب بگيره و دوباره از روت رد بشه تا مطمئن بشه چيزي ازت نمونده.

+نوشته شده در جمعه هشتم مرداد 1389ساعت14:45توسط نسيم و صبا | |

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که محو شد و هیچ وقت نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به ارزوهای محال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطر بوی لاله های وحشی

به خاطر گونه های زرین افتاب گردان

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تو را برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خاطره ها دوست می دارم

تو را به اندازه ی همه کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران،ستاره های اسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت،اندازه قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را بجای همه کسانی که نمی شناخته ام....دوست می دارم

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام.... دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که اب می شود و

و نخستین گناه...

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم.


+نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت0:24توسط نسيم و صبا | |

بنام خداوندی که تو را هست کرد تا من از وجودت هستی بگیرم

چه زیباست به خاطر تو زیستن و برای تو ماندن وبه پای تو سوختن و چه تلخ و غم انگیز است

دور از تو بودن برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن ای کاش می دانستی بدون تو

و به دور از دست های مهربانت زندگی چه ناشکیباست.

می خواستم زندگی کنم راهم را بستند

ستایش کردم گفتند خرافات است

عاشق شدم گفتند دروغ است

گریستم گفتند بهانه است

خندیدم گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم (دکتر شریعتی)

ردپایم بی صداست عشق من بی انتهاست.......ردپای اشکهایم را بگیر تا بدانی خانه عاشق کجاست

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند بودم

وقتی که رفت

من به انتظار امدنش نشستم

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم

وقتی که تمام کرد

من شروع کردم

وقتی او تمام شد

من اغاز شدم

و چه سخت است تنها متولد شدن تنها زندگی کردن و تنها مردن.

کاش خداوند سه چیز را خلق نمی کرد

غرور دروغ و عشق

تا هیچ کس از سر غرور به دروغ دم از عشق نزند.

+نوشته شده در سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت16:12توسط نسيم و صبا | |

با مداد رنگی هایم روز آمدنت را نقاشی کردم

و جاده های رفتنت را خط خطی

غلط هایم را بگیر

و روی روزهای اشتباهم خط بکش

بودنت مثل دریایی مرا دربر می گیرد

کدام روز می آیی

و کدام چمدان مال توست

بیا که اجاق سرد دلم را فقط تو می فهمی

نمی دانم آخرین واژه های حرفم چه خواهد بود

نمی دانم آخرین برگ دفترم چه رنگی خواهد داشت

چرا که می ترسم دیگر تو به دیدارم نیایی

ما می رویم

آیا در پی ما یادی از دلها خواهد گذشت

ما می گذریم

آیا غمی بر جای ما در سایه خواهد نشست

در زمانی که وفا قصد برف به تابستان است

و صداقت گل نایابی است

و در آینه ی چشمان شقایقها نیز عابر ظالم غم جاری است

به چه کس باید گفت

با تو خوشبخت ترین انسانم

با تو خوشبخت ترین انسانم....

+نوشته شده در پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت21:12توسط نسيم و صبا | |

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشويد... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ، اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...

به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...

با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...

هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد دارند و با هیچ می میرند!

خیال نکن که بی خیال از تو و روزگارتم ....

به فکرتم....

+نوشته شده در چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت0:30توسط نسيم و صبا | |